آدم با خودش فکر می کند، بالا و پایین می کند، آدم ها و حرف ها را مرور می کند و دل دل می کند بین ماندن و رفتن، که انگار پاهایش را زنجیر همیشگی زده اند به رفتن، به دل دل کردن و بازی کردن با کلیدش. کلید ر و خداوند عشق را آفرید...
حیرت انگیزترین جای جهانم، دقایق مکاشفه تنهایی است. همین که شبی، روزی، وقتی با همه جانم حس کنم کسی باید باشد که این درد تن را، سختی این لحظه را، تلخی این روز را، هولناکی این شب را با او قسمت کنم. بعد، و خداوند عشق را آفرید...